تبليغاتX
مثلث برمودا

سلام ....

*یه آپ فوری و جدی*

نمیدونم شنیدین محسن خلیلی مصدوم شده یا نه. شنیده میشه که محسن ۶ تا ۸ ماه نمیتونه بازی کنه....

واقعا یه فاجعه است!

این مقاله پایینی از وبلاگ ارتش شیر دل برداشته شده البته با اجازه!!..

حتما بخونینش..

 

 

محسن تاج سوراخ کن

 

متاسفانه خبر مصدومیت محسن خلیلی که در ابتدا تنها یک

شایعه لوس و بی مزه بود حالا رنگ حقیقت به خود گرفته.

در روزهایی که خبر های خوب از باشگاه به گوش میرسید شاید این بدترین خیر ممکن بود.

بی شک هیچ طرفداری نیست که از شنیدن این خبر به شدت ناراحت نشده باشه.

نکته ایی که بیشتر ما را ناراحت میکنه که بر خلاف چند روز پیش که قرار بود پرسپولیس علاوه بر خلیلی و توره "عماد رضا و پروین را نیز داشته باشد امروز دیگر حتی از فراز فاطمی نیز خبری نیست.

مدیران باشگاه که انصافآ امسال تیم خوبی را جمع کردند حالا باید تمام سرمایه و وقت خود برای جذب جانشینی برای محاجم بدون جانشین پرسپولیس صرف کننند.

اما خب مصدومیت برای همه هست. پرسپولیس هم هیچگاه به بازیکن خاصی متکی نبوده.

اما چیزی که باعث شد من تصمیم به تحریر این مقاله بگیرم فقط و فقط واکنش ها و نظرات دوستان و طرفداران پرسپولیس بود.

این قضیه که باشگاه باید از بازیکنانش تست پزشکی بگیرد حرف دیگری است اما این که عزیزان میگویند خلیلی نامردی کرده آیا واقعآ اوج نامردی نیست؟اگر الان با علم به اینکه محسن خلیلی حدود۶ ماه باید دور از میدان باشد به باشگاه مراجعه کند و درخواست تمدید قرارداد کند مدیران باشگاه حقی به حز تمدید با این ستاره و عامل مهم قهرمانی فصل قبل دارند؟

آیا لحظات شیرینی که محسن عزیز برای ما ساخته بود را فراموش کرده اید؟

یعنی معرفت ما از هواداران اوساسونا کمتر است؟

یا ارزش خلیلی برای ما از ارزش نکونام برای اوساسونا کمتر است؟

پس چرا رفتار ما نباید بهتر از آنها باشد؟

مدیران باشگاه همین الان باید پیشنهاد تمدید قرارداد سه ساله ای را به محسن عزیز پیشنهاد کنند تا نشان دهند که واقعآ چقدر محسن خلیلی برای ما ارزش دارد و اصلآ  جقدر بازیکنان ما برایمان مهم هستند. خواهشآ از گفتن این جملات که نحسن ما را فریب داده و ..... خودداری کنید که فقط وفقط باعث کوچک کردن خودتان می شود ولاغیر.

        

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:37
توسط فرناز و مهسا موضوع: |

سلام!!.

خواستم لااقل این سلام رو قرمز بنویسم که سنت شکنی نشه!!

خب تو این روزا اینقدر شایعه زیاده که من یه بار خواستم آپ کنم دیدم سرم دارم گیج میره بی خیالش شدم!!..

حالا هم خبرایی از نقل و انتقالات(اینقدر از این دو تا کلمه بدم میاد!) میذارم براتون واسه کسایی که تا اینجا اطلاعات کافی از نقل و انتقالات(ایششش) ندارن!

من هر روز میام اگه خبر جدیدی بود همینجا تو جدول میذارم!!..

اگه شما هم خبر جدیدی دارین که من ندارم به سرعت برق و باد بهم خبر بدید!!..قربون دستتون!

اما مازیار زارع!!...

راستش رو بخواین من از بابای مهسا پرسیدم گفت مازیار رفته سایپا!!!..اینقدر با لحن قاطع گفت که من باور کردم!!

نظرای بچه ها رو نگاه کنید:

  - مازیار زارع هم تا اونجایی که من میدونم قراره بعنوان بازیکن لیگ یکی با پرسپولیس قرارداد ببنده که خودش هنوز حاضر به انجام این کار نشده ولی گفته استقلال هم نمیره !!

ـ مازیار زارع هنوز تکلیفش معلوم نیست!!

ـ  مازیار هم با پرسپولیس و سپاهان مذاکره کرده ولی ازش پرسیدم گفت احتمال زیاد سرخ های پایتخت رو عشقه !!

حالا اینجا رو داشته باشین:

خبرگزاري فارس: كاپيتان فصل گذشته تيم فوتبال ملوان انزلي به پرسپوليس پيوست.


مازيار زارع عصر امروز در گفتگو با خبرنگار فارس در رشت افزود: بعد از بررسي شرايط باشگاه‌هاي سپاهان و پرسپوليس حضور خود را در تيم پرسپوليس مناسب ديدم و صبح فردا شنبه با حضور در هيئت فوتبال تهران قرار‌داد يك ساله‌اي را با اين تيم منعقد مي‌كنم.
زارع كاپيتان فصل گذشته ملوان انزلي از بازيكنان مؤثر اين تيم شمالي بود كه بنا به دلايلي از اين تيم جدا شد.

جالبه اگه اینجا هم برید و این مطلب رو بخونید!!:کلوپ هواداران ملوان

**********

*مازیار زارع بالاخره به پرسولیس پیوست*

**********

راستی آپ مهسا این پایین هست ها!!..کسایی که نخوندن!به سرعت برین بخونین!!...

 

 

نام بازيكن تيم قبلي تيم جديد مدت قرارداد
كريم باقري پرسپوليس پرسپوليس 1 ساله
محسن خليلي پسپوليس پرسپوليس 1 ساله
احسان خرسندي پرسپوليس پرسپوليس -
عليرضا حقيقي پرسپوليس پرسپوليس -
مجتبي شيري استقلال . اهواز پرسپوليس 1 ساله
محمد منصوري ابومسلم پرسپوليس -
عليرضا محمد راه آهن پرسپوليس -
میثاق معمار زاده سایپا پرسپولیس ۲ساله
هادي نوروزي داماش پرسپوليس -
مهدي واعظي پرسپوليس پرسپوليس 1 ساله
عليرضا نيكبخت پرسپوليس پرسپوليس 2 ساله
شيث رضائي پرسپوليس اشتوتگارت(شایعه؟؟) -
فرزاد آشوبي پرسپوليس پرسپولیس -
فرشيد كريمي پرسپوليس پگاه گيلان -
محمد رضا ماماني پرسپوليس نامعلوم -
فراز فاطمي پرسپوليس نامعلوم -
ماته دراگوويچ پرسپوليس نامعلوم -
جورج آراندا پرسپوليس نامعلوم -
مسعود زارعي پرسپوليس پرسپوليس 2 ساله
پژمان نوري پرسپوليس پرسپوليس 2 ساله
ابراهيم توره پيكان پرسپوليس 1ساله
حسین کعبی رفت سایپا ولی نمیدونم چند ساله!!!
جواد شيرزاد مثل اینکه به توافق نرسید
ايوان پتروويچ نیدونم از کجا اومده!!..ولی یه ساله بست!
عماد رضا تمدید کرد با تیم خودش بابا!!
جواد آشتياني به قول داش عیسی هیچی شد!
الونگ الونگ باز به قول داش عیسی پر زد و رفت!!
حسن رودباريان نخواستنش رفت!
عباس آقائي رفت سایپا!!! به مدت یک سال!
محمد نصرتي در حال مذاكره ...


+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:19
توسط فرناز و مهسا موضوع: |

   به نام خدا

سلام! سلامي گرم و قرمز(طبق معمول) به تموم دوستاي باليوودي خودم!...حالتون چطوره؟...

من كه عالي ام ! خب بابا ديگه امتحانات تموم شده!...راحت شديم!...كارنامه هم كه گرفتيم!...ديگه تابستونه و حالي به حولي!!!

خب دوستان همونطور که می دونید مینا خانم هم به جمعه ما اضافه شد و دیگه مثلث ما کامل شد!...بزنید قدش!!! ... راستی افشین برگشت(خسته نباشی!)...خب بابا ذوق داریم دیگه!!!...ایول ایول...!

خب زياد حرف نمي زنم و مي رم سراغ ترجمه ي فيلم!...اميدوارم كه خوشتون بياد! Dating 

"جب وي ميت"

گيت و آدي سوار ماشن مي شند و به سمت خونه ي گيت مي رن!...ماشين جلوي يه ساختمون سفيد و بزرگ مي ايسته! يه مرده داد مي زنه:گيت اومد!

يه پسر بچه به سمت ماشين مي دوه!

گيت در رو باز مي كنه و با لبخند ميگه:سلام آمريك!

پسره داد مي زنه:گيت اومد...اومد!

گيت و آدي مي خندند.

گيت:خب برنامه ات چيه؟

آدي سري تكون مي ده و ميگه: يه كاري مي كنم!

گيت:تو با من بيا تو!

آدي سريع ميگه:نه نه نه...من...من خودم مي رم!

گيت:كجا ميري؟

 

آدي سرش رو تكون مي ده و ميگه:...من...من خوبم...تو نگران نباش!

گيت كه مي بينه آدي سرش رو انداخته پايين دستش رو ميگيره و ميگه:نه...تو با من بيا تو!...من نمي تونم بذارم اينطوري بري!...بريم

آدي:گيت...من...من واقعا بايد برم!...

گيت كه مي بينه خانواده اش اومدن سريع ميگه:ببين خانواده ام دارن مي يان...پيش اينا هيچ احساسات از خودت خلق نكن!...تو چند روز اينجا مي موني من مي خوام باهات حرف بزنم!بعد از اون تو برو... و سريع بي توجه به آدي پياده ميشه!

گيت مادرش رو بغل مي كنه:سلام مامان!

يه مرده ميگه:اوه گيت چقدر لاغر شدي تو اون خوابگاه چيزي نمي دن بخورين؟

خلاصه گيت با هم احوالپرسي مي كنه!

رو به آدي كه بلاتكليف كنار ماشين وايستاده ميگن:بيا تو آقا...بيا بيا!..

آدي با لبخند ميره تو!

قسمت بعد دوربين يه پيرمرد كه اخماش تو همه رو نشون ميده كه عينهو پادشاه ها روي يه صندلي نشسته!...كه اين كسي نيست جز بزرگ خاندان پدربزرگ گيت!(واي...عجب جذبه اي)...

 

Hosted by ImageHost.org

مرده به همراه گيت و آدي مي ياد تو اتاق و با اشاره به گيت ميگه:پدر بزرگ!

گيت:سلام پدربزرگ!

پدربزرگ يه نگاهي به اونا ميكنه و با صدايي كلفت ميگه:پسره كيه؟

گيت:اين دوستمه پدربزرگ!

- چه جور دوستيه؟

گيت:اصلا اونجوري نيست پدريزرگ!

- چه جوري نيست؟

گيت با دستپاچگي ميگه:يعني...فقط دوستمه!

- پس چرا آورديش خونه؟

(بي چاره آدي از ترس سرش رو انداخته پايين!!!)

گيت سريع با هول ميگه:...راستش پدر بزرگ اين منو رسوند خونه!...من...از قطار جا مونده بودم...تو ايستگاه...نصف شبي!...اگه اين نبود...شما كه خودتون مي دونيد!...دختر تنها كليديه براي درهاي بسته!(اينجا آدي خنده اش مي گيره!)...من خودم هم نمي شناختمش!...توي قطار همديگه رو ديديم!...بعد اون با من 1000 كيلومتر اومد تا...بهاتيندا!...من صحيح و سلامت رسوند اينجا!...

پدر بزرگ:هيچ دوست ديگه اي نداري؟...چون من توي يه ثانيه مي تونم بهت بگم...كه بين يه پسر و دختر چي هستش؟

گيت آروم ميگه:پدربزگ خواهش مي كنم...شما دارين منو شرمنده مي كنيد!

پدر بزرگ:شرمنده؟ اگه شرم توي وجود تو بود...اونوقت تو اينجوري لباس مي پوشيدي؟

...وقتي با اين لباس مي ياي خونه پس تو مومباي حتما بدون لباس مي گشتي!

بيچاره آدي كه خودش رو خيلي نگه داشته تا منفجر نشه!

گيت حرفي نمي زنه!

يهو پدربزرگ رو به آدي ميگه:اسمت چيه؟

آدي سريع سرش رو بلند ميكنه و ميگه:...بله؟...آديتيا!

- آديتيا چي؟

- آديتيا...كومار!(جان خودت...حتما اسم ننه ي گيت آديتيا كاشب بود ديگه!!!)

مرده كه فكر كنم عموي گيته به دست آدي مي زنه و به پاي پدر بزرگ اشاره مي كنه(يعني احترامه رو بذار)

آدي سريع ميگه:...چشم.... و به سمت پدر بزرگ ميره...مي خواد جلو پاش خم شه كه يهو پيرمرد با دستاش بازوهاي آدي رو ميگيره و در حالي كه رو به خودش نگه داشته ميگه: كارت چيه؟

آدي بيچاره در حالي كه داره از ترس سكته مي كنه ميگه:...من...من موسيقيدان هستم!(به به!)

گيت خندش مي گيره!

پدربزرگ:ما مديون تو هستيم پسرم!...حالا تو براي يه هفته اينجا بمون!پيش ما...تا ما بتونيم به خوبي ازت تشكر كنيم!

آدي بيچاره هم تند تند سرش رو تكون مي ده!

پدر بزرگ آدي رو محكم بغل مي كنه و ميگه:خدا حفظت كنه پسرم!(بدبخت له شد!)

Hosted by ImageHost.org

قسمت بعدي آدي سر ميز نشسته و همه دورش جمع شدن و مرتب بهش غذا تعارف مي كنن و آدي از بس خورده داره مي تركه!

- بابا اهل مومبايي تو كه هيچي نمي خوري؟

يه زنه ميگه از اين هم بريزم!

آدي سريع با لحن ملتمس آميز ميگه:واي...بسه بسه بسه...تو رو خدا شكمم داره مي تركه!

يه بچه ميگه:چه مزخرف...شما تا حالا همچين چيزي شنيديد كه كسي شكمش بتركه!؟

آدي:نه...يعني(همين موقع گيت و مادرش مي يان...آدي با ديدن گيت سريع داد مي زنه!)...اي گيت گيت گيت...تورو خدا منو نجات بده!

گيت و مادرش مي خندن! گيت با شيطنت ميگه:واي...شما ها براش شير نياوردين؟( منظورش يه نوع شيره كه تو پنجاپ دارن!)

مادر گيت:چي؟...يكي اومده پنجاپ و شماها براش شير نياوردين؟؟؟؟

بيچاره آدي داره سكته مي كنه!

يه بچه ميگه:من مي يارم!

آدي:نه...آخه...

مادر گيت به گيت ميگه:من مي خوام باهات حرف بزنم...بيا تو!

يكي از مردها كه برادر گيته ميگه:ما بايد از تو تشكر كنيم!

آدي:من اشتباه خيلي بزرگي كردم كه خواهرت رو نجات دادم . از اين به بعد با خواهر هيچكس اين كا رو نمي كنم!(همه مي زنند زير خنده!)

در قسمت بعد بعد از اينكه مراسم خوردن تموم ميشه همون يارو كه احتمالا عموي گيته به آدي ميگه:پسرم تو برو من برم برات يه لباس راحت واسه خواب بيارم!...

با رفتن مرده آدي شكمش رو ميگيره و ميگه:اوه خدا دارم مي ميرم!

پسر بچه دستش رو ميگيره و ميگه:اي بابا هيچي نمي شه!...بيا!

آدي:بابا تو نمي فهمي...شكمم داره مي تركه!

يهو گيت سريع در رو باز مي كنه و مي پره تو! دست آدي رو ميگيره و رو به بچه ميگه:توبرو ببين اتاق مهمون آمادست!؟

(برو ببين نخود سياه آمادست؟)..سريع دست آدي رو ميكشه و به كنار اتاق مي ياره!

آدي:اي بابا چي شده؟

گيت آروم ميگه:يه مشكل بزرگ پيش اومده!

آدي هم آروم ميگه:چي شده؟

گيت:من بهت گفته بودم كه اينجا كسي درباره ي آنشومن چيزي نمي دونه.فقط من و زن داداشم...

همين موقع يه دختره مي ياد!...گيت و آدي با ديدن اون لال مي شند.

دختره ميگه:گيت...چيكار مي كني؟

گيت سريع حرف رو عوض ميكنه و ميگه:خوب شد كه اومدي!...آديتيا اين خواهر من"روپ"هستش! روپ اين آديتياست...تو بايد با اين فرار كني و ازدواج كني!(...اينو به روپ ميگه...واي...خدايا چرا اين اينقدر خنگه؟)

روپ:گيت! قبل از اين كه حرف بزني يه ثانيه فكر كن!...تازه شما ها اينجا چيكار مي كرديد؟

گيت با لحن بامزه اي ميگه:اوهو...مالكيت؟؟؟...از همين الان حسوديت ميشه؟...(بيچاره آدي سرش رو انداخته پايين!)...نگران نباش ما دو تا...نمي كرديم!...اينو مي بيني يه

پسر بچه از بالا داد مي زنه:اتاق مهمون بازه!

گيت:خب ببرش ديگه...چرا اينجا نگرش داشتي؟(آدي رو ميگه!)...(گيت رو به آدي ميگه)...برو!

آدي در حالي كه به گيت زل زده بود سري تكون مي ده و ميره!

گيت يهو مي زنه به دست آدي و ميگه:راستي گوش كن!... و رو به روپ ميگه:تو اون ور رو نگاه كن...خصوصيه!

گيت آروم به آدي ميگه:فردا صبح زود از خواب بيدار شو!...پشت خونه يه تراكتور قديميه!...همونجا همديگه رو مي بينيم!(مثلا روپ نفهميداااا!)

آدي:چرا؟

گيت:خدا حافظ . و به روپ ميگه:شب بخير! و ميره!

روپ مشكوكانه به آدي زل زده! آدي در حالي كه گيج شده خنده اي مي كنه و با انگشت به سرش اشاره مي كنه!(يعني گيت ديوونه ست!)...روپ هم مثلا لبخند مي زنه!...آدي براي اينكه فرار كنه ميگه:شب بخير! و ميره!

فردا صبح گيت به سمت تراكتور ميره كه مي بينه كسي نيست...كمي اطرافش رو نگاه مي كنه كه مي بينه آدي در حالي كه لباس پنجاپي پوشيده و نيشكر دستشه داره مي ياد!...گيت با زبان پنجاپي با لحن خيلي باحالي ميگه:از ديدنت خوشحالم عزيزم...امروز چقدر ظاهرت خوب شده!

آدي هم كه پنجاپي بلد بود با همون لحن ميگه:تو كه هنوز هيچي نديدي؟...يه مدت بگذره تازه رنگهاي من رو مي بيني!

گيت در حالي كه به سمت تراكتور ميره ميگه:ها؟...چقدر خوب...تو به اين خوبي داري پنجاپي حرف مي زني!

آدي:اينم يه رنگ منه ديگه!(منظورش همون فوت و فن آخر كوزه گريه!)

گيت:تو از كجا ياد گرفتي انقدر خوب پنجاپي حرف بزني!؟

آدي:...مادرم پنجاپي بود!

گيت ديگه به زبان معمولي ميگه:اوه آره!...پس تو چرا پنجاپي حرف نمي زني؟

آدي:همين جوري!

گيت:مي دوني بايد حرف بزني!

آدي:تو به خاطر همين جرو بحت صبح زود من رو بيدار كردي؟

گيت كه تازه يادش اومده با لحن ناراحتي ميگه:...ها نه!...يه مشكل خيلي بزرگ پيش اومده!

آدي: چي شده!

گيت:منجيت داره مي ياد!

آدي:حالا اين منجيت ديگه كيه؟

گيت:منجيت مان! مي دوني اينا چند سال پيش به پتيالا(اسم يه شهره) منتقل شدن!...پدربزرگ و بقيه قرار ازدواج من رو با منجيت گذاشتن!...و اونا امروز مي يان تا من رو ببينند!

آدي سريع ميگه:صبر كن صبر كن. از تو نمي پرسن؟ همينجوري عروسي مي گيرن!

گيت:راستش قضيه يه خورده پيچيده ست!

آدي كه فهميد باز وقت وراجي گيت شروع شده با لبخند ميگه:شروع كن!

گيت هم تند تند شروع ميكنه:راستش اينا از دوستاي خانوادگي قديمي ما هستند! من و منجيت از بچگي با هم بزرگ شديم.همه مي گفتند كه وقتي اينا بزرگ بشن با هم ازدواج مي كنند.راستش واسه من خيلي باحال بود كه فكر مي كردم كه بايد با منجيت ازدواج كنم. وقتي تو خونه بازي مي كرديم من هيچوقت نمي ذاشتم روپ همسر منجيت بشه! وقتي 8 ساله بودم من و منجيت با هم اومديم رو اين تراكتور و گفتيم كه پشت اين مزرعه خونه مون رو درست كنيم!(آدي لبخند مي زنه...كه مثلا چه رومانتيك!)

گيت:ولي بعد من بزرگ شدم و به اين قضيه و منجيت به عنوان يه شوخي نگاه كردم...ولي ديشب فهميدم كه خانوادم هنوز بزرگ نشدن...اونا جدي هستند...همه جدي اند واين اصلا براي من خوب نيست!

آدي پس كمي فكر ميگه: و حالا؟

گيت: من مي خوام فرار كنم!

آدي يهو ميگه:اي بابا تو هم كه همش از فرار كردن حرف مي زنه...حتي دربارش فكر هم نكن...اين فرار كردن هزار تا ريسك و مشكل داره!

 

گيت:هيچ راه حل ديگه اي نيست!

آدي:هزار تا راه حل هست بابا!

گيت:مثلا؟

آدي:مثلا!...مثلا تو به خانواده ي اون...چيه اسمش...آنشومن خبر بده!

گيت:اونا قبول نمي كنند!..اونا با احساسات تمام من رو عين حق السكوت فرستادند اينجا!...راه حل بديه!

آدي:ببين تو اگه نمي توني خانواده ي آنشومن رو بفهمي پس آنشومن رو ول كن.(واي اينجا خيلي باحاله!...دوربين همينجور دور ميشه و اينا دارن كل كل مي كنند)

گيت:راه حل بعدي!

آدي:ازدواج نكن...با هيچكس!

گيت:بعدي!

آدي:منجيت و روپ با هم ازدواج كنند!

گيت:بعدي!

آدي:بيا بگيم منجيت ناقصه!

گيت:اون ناقص نيست...بعدي.

آدي:تو از كجا مي دوني؟...يه لحظه يه لحظه...منجيت ناقص نيست تو از كجا مي دوني؟(واي خدا اين شاهد خيلي باحاله!...داره اذيتش مي كنه!)

گيت:خوب مي دونم ديگه!!!

آدي:خوب مي دوني ديگه؟؟؟....نه...تو و اون...آره؟

گيت:بعدي.

آدي:اون تا حالا بهت گفته كس ديگه اي رو مي خواد؟

گيت:بعدي.

آدي:تو تا حالا اونو با كسي ديدي؟

گيت:بعدي ي ي ي ي ي!

حالا دوربين نشون مي ده كه همه دارن واسه اومدن منجيت جشن مي گيرن!

همه با خوشحالي به خانواده ي منجيت احوالپرسي مي كنند:خوش اومدين آقا!!!

آدي در حالي كه لباس مشكي پوشيده گوشه اي ايستاده و بقيه رو نگاه مي كنه!...گيت كه يه سيني تو دستشه از كنار آدي رد ميشه و ميگه:چقدر همشون احمق اند! پشت به آدي شيريني ها رو مي ريزه تو سيني و ميگه:ببين چقدر خوشحالن!...اينا كه نمي دونن من به زدي مي خوام فرار كنم.

آدي در حالي كه داره به دور و برش نگاه مي كنه آروم ميگه:گوش كن زياد به من نزديك نشو اينا دربارمون اشتباه فكر مي كنند!

گيت هم يهو يقه ي آدي رو مي گيره و بهش نزديك مي شه و ميگه:من كه نمي تونم با تو ازدواج كنم...ها؟

آدي كه سعي مي كنه يقه اش رو از دست گيت بكشه بيرون با هول ميگه:ببين ولم كن الان اين مهمونات من رو مي زنند!Right click on image for save options.

گيت:با منم همين كار رو مي كنند عزيزم!

آدي با عصبانيت لباسش رو از دست گيت مي كشه بيرون و ميگه:ولم كن داري چيكار مي كني؟

و بر مي گرده بره كه گيت دوباره به طرز خيلي ضايع جلوي اون همه آدم بلوزش رو از پشت مي كشه و ميگه:اين فكر خوبيه! براي سرنگرفتن اين ازدواج!...اين يه راه حله خوبه!(چه عجب نگفت بعدي!)

آدي دوباره دستش رو پس مي زنه و انگشتش رو به سمت گيت مي گيره و ميگه:تو از من دور شو...فهميدي؟

آدي برمي گرده كه با روپ روبرو ميشه .

آدي لبخندي مي زنه و ميگه:سلام

روپ هم يكي از اون لبخنداي مرموزانه رو مي زنه(كه مثلا من نديدم داشتين اونجا جان مي دادين!)

آدي يقه ي لباسش رو درست مي كنه و ميره و روپ هم بهش چشم غره ميره!

بعد در قسمتي از حياط دوتا صندلي هست كه منجيت رو يكيش نشسته.گيت به سمتش ميره و منجيت هم بلند ميشه!.همه نگاهشون به سمت اوناست و ساكتند!...

گيت:سلام

منجيت:حالتون چطوره؟

گيت:خوبم...خيلي گذشته!

منجيت:دقيقا سه سال(تمام اينگيليسي حرف مي زنند!)

گيت:بعد از ازدواج جاسپيت!(به فرما...تاريخ دقيقش هم يادشه...پس اين آدي بي خود بهش گير نداده بود!)

منجيت:بله...از بمبئي چه خبر؟

گيت لبخندي مي زنه و سرش رو برمي گردونه مي بينه همه بهشون زل زدن. با لحن با مزه اي ميگه:شما ها هم مي تونيد حرف بزنيد...هيچ مجازاتي در كار نيست! و همه مي زنند زير خنده!

دو تا بچه كنار آدي ايستادند!آدي يه تير كمون كوچيك(از اينا كه داداشاتون باهاش گنجشك مي زنند) تو دستشه و درحال نشونه گيريه!!!...كه يه نفر ميگه:آديتيا پسرم؟

آدي:بله؟

- گوش كن پسرم...

آدي:چشم. و به سمت اونا ميره!(راستي پدر بزرگه هم كنارشون نشسته!)

آدي به كنار پدربزرگ ميره. پدر بزرگ ميگه:بيا...(رو به مهمونا ميگه)...اين رو ببينيد...اين آديتيا ست...موسيقيدانه!(آدي هم بهشون لبخند مي زنه!).. پدر بزرگ به آدي ميگه:اسم همه رو ياد گرفتي...امروز بزرگترين مرد رو ببين...منجيت سينگ مان!

آدي به سمت منجيت ميره...منجيت بلند ميشه و هر دو با خوشحالي با هم دست مي دنند.

آدي:سلام منجيت...چطوري؟

منجيت:سلام...بفرماييد بشينيد(به صندلي خودش اشاره مي كنه!)

آدي:نه نه...بشين.

گيت:اين خواننده ي خيلي خوبيه!

آدي كه فهميد گيت بازم قصد اذيت كردن داره با ترس بهش نگاه مي كنه.

منجيت:جدي؟

گيت:براي اين جشن نمي خواين يه آهنگ بخونيد؟(نگفتم!؟)

منجيت:اوه بله...حتما!

آدي يهو ميگه: نه نه ...اين داره شوخي مي كنه.

گيت رو به منجيت ميگه:نه نه من جدي ام...مگه من دارم مي خندم؟...ببين!

همون يارو كه گفتم فكر كنم عموي گيته!...ميگه:اوكي خانم ها و آقايان..دوست من آديتيا از بمبئي اومده...مي خواد براي همه ي شما يه آهنگ بخونه!

آدي:نه عمو جان...خواهش مي كنم!(هورااااااااا...ديدين گفتم عموشه!!!)

عمو بي توجه به آدي ميگه:من مي خوام كه متون لذت ببرين(همه دارن شلوغ مي كنند)

آدي:يه لحظه گوش كنيد خواهش مي كنم!

پدر بزرگ دست آدي رو مي كشه و ميگه:پسرم...حالا تو بخون!...ما هم مي خوايم ببينيم كه اهالي مومباي چقدر قدرت دارن!

آدي بيچاره هم دست به سينه ميگه:چشم و به زور لبخند مي زنه!(الان تو دلش داره گيت رو به فحش مي گيره!)

عمو:بيا آقا بيا!...اوي بچه ها...صندلي بيارين!...بيا بشين!

خلاصه يه صندلي مي ذارن وسط و آدي بيچاره رو مي نشونند روش!...بعد هم همه دورش حلقه مي زنند و زل مي زنند بهش!(بيچاره!)

آدي مي شينه و صداش رو صاف مي كنه...

بعد از كمي مكث سرش رو بلند مي كنه مي بينه همه دورش جمع شدن دارن با نگاه قورتش مي دن!... بيچاره مظلومانه ميگه:شما همه...چرا اينجوري نگاه مي كنيد؟....من هول مي شم!

همه مي زنند زير خنده...عمو مي گه:خب اينور اونور رو نگاه كنيد...به اون نگاه نكنيد!

آدي با همون حالت ميگه:من شروع مي كنم...بعد شما ها هم همراهي كنيد لطفا!(آخ...بميرم برات...بچه ام از خجالت آب شد!)

عمو:باشه مشكلي نيست...ما همه همراهي مي كنيم...ما پنجابي هستيم...باهات مي خونيم!

و دوباره همه مي خندند.عمو:خيله خب ساكت باشيد...بخون!

آدي رو صندلي جابه جا مي شه...نگاهي به گيت مي كنه!...گيت با لبخندي مرموزانه ابروهاش رو تكون مي ده و بعد آهنگ نگادا نگادا شروع مي شه!...آدي لبخندي به گيت مي زنه...و گيت هم براش ماچ مي فرسته و اشاره مي كنه اگه جرات داري بخون!...آدي با خنده سرش رو مي اندازه پايين(داره با خودش ميگه حالت رو مي گيرم!) و بعد با شروع آهنگ سرش رو بلند مي كنه و درحالي كه با لبخند به گيت نگاه مي كنه شروع مي كنه به خوندن!...

اين آهنگ خيلي قشنگه...آدي حسابي تو آهنگ مي خونه و مي رقصه و گيت از تعجب شاخ درمي ياره...اما گيت هي جلوي ديگران خودش رو به آدي مي چسبونه و حرص آدي رو درمي ياره!

واي...نازي...شاهد تو اين آهنگ خيلي جيگر شده!!!...خيلي هم باحال مي رقصه!!!

عکسای این آهنگ رو تو ادامه مطلب ببینید!

آهنگ كه تموم ميشه منجيت و گيت درحال قدم زدن هستن!گيت اطراف رو نگاه مي كنه و دنبال آدي مي گرده!

منجيت:كار اصلي ما كوددهي هستش...و الان هم بايد شروع كنيم به صادر كردن!

گيت:جدي؟؟؟

منجيت:آره و...

گيت:يه لحظه!

و دوان دوان ميره!

آدي داره به پسر بچه تير اندازي ياد مي ده:بيا اينجا رو بزن...بزن بزن برن...اوه آفرين!

گيت بهشون مي رسه و رو به بچه مي گه:تو اينجايي؟...برو بابا صدات مي كنه!

بچه:اوه.... و ميره!

آدي:ديگه مي خواي چيكار كني؟

گيت دستش رو ميگيره و مي بره پشت درخت و درحالي كه روبروي آدي ايستاده ميگه:اون داره مي ياد!

آدي:كي؟

گيت:منجيت!

آدي نگاهي به جلو مي كنه و مي بينه منجيت داره به طرفشون مي ياد!...گيت پشت به منجيت ايستاده!

آدي ميگه:آره!(بيچاره از دست كاراي گيت داره شاخ درمي ياره!)

گيت:داره اينور رو نگاه مي كنه؟

آدي:آره برگرد پشت سرته!

يهو گيت آدي رو مي بوسه!(واييييييييييييي خدا!)...

بيچاره آدي خودش رو از گيت جدا مي كنه!...منجيت هم كه خشكش زده!

گيت موزيانه مي پرسه:ديد؟

و سريع آدي رو بغل مي كنه!...آدي كه خشك شده بود... رو به منجيت با صداي بلند مي گه:ا...منجيت اين داره نقش بازي مي كنه!...و با عصبانيت گيت رو جدا مي كنه و ميگه:ولم كن!

گيت برمي گرده و با ديدن منجيت خودش رو مي زنه به اون راه و ميگه:...اوه نه!...منجيت!...و دستش رو مي گيره جلو دهنش!...خلاصه يه فيلمي بازي مي كنه كه! منجيت هم داره چپ چپ نگاهشون مي كنه!آدي ميگه:ببين منجيت...اصلا اون جور كه داري فكر مي كني نيستا!!!..اين همه رو داره نقش بازي مي كنه!...ازش بپرس...بگو ببينم!

گيت هم خيلي ضايع و مصنوعي ميگه:ها ها...اين درست مي گه منجيت...بين ما اصلا هيچ چيزي نيست...قسم مي خورم!...ما دو تا فقط دوستيم! و بعد رو به آدي ميگه:بهش بگو ديگه آديتيا!...تو بمبئي هم بين ما هيچي نبود...هيچي نبودا!!!...بهش بگو!(واي...گندش دراومد!...)...آدي دلش مي خواد گيت رو با دستاش خفه كنه!

حالا تو اين اوضاع پسر بچه مي ياد ميگه:بابا گفتش كه منو صدا نكرده!

گيت با عصبانيت ميگه:دروغ گفته...بذار منم مي يام!... و در حالي كه باهاش ميره از پشت براي آدي شكلك درمي ياره!...آدي نگاهي به گيت وبعد به منجيت مي كنه!.منجيت مي خواد بره كه آدي ميگه:گوش كن داداش!...تو اشتباه متوجه شدي!..بين من و گيت هيچي نيست!...ما اصلا تو بمبئي همديگه رو نديديم!...اون داشت همه ي اينا رو نقش بازي مي كرد!

منجيت:ممكنه من مثل آدماي شهري باهوش نباشم...ولي من چشم دارم!...مي تونم ببينم!

آدي:بابا اون اصلا مي خواست اين كا رو بكنه تا تو ببيني!

منجيت:چرا؟

آدي:چون كه...(نمي دونه چي بگه!)

منجيت:بگو ديگه!...چرا مي خواست من اينا رو ببينم!

آدي:ببين تو اينو خودت ازش بپرس...به هرحال شما دو تا از بچگي همديگه رو مي شناختين و...

منجيت بدون توجه به آدي مي ره!...آدي هم با حرص ميره پي كارش!

آدي داره رد ميشه كه گيت از تو حياط براش چشمك مي زنه و مي خنده!آدي هم با خنده سري تكون مي ده و ميره!

شب كه همه خوابيدن گيت درحالي كه يه كوله پشتي و ساك همراهشه از بالكن اتاق آدي مي ياد تو...سريع رو تخت مي شينه و با دست آدي رو تكون مي ده!(واي من عاشق اين قسمتم...خيلي بامزه و آروم حرف مي زنند!)...گيت كه مي بينه آدي خواب آلود داره نگاهش مي كنه آروم ميگه:هيش داد نزن!...آدي با ديدن گيت يهو عين برق گرفته ها مي پره.نگاهي به دور و برش مي كنه و اونم با صداي آروم و با ترس ميگه:تو ديوونه شدي؟اينجا چيكار مي كني؟

گيت هم همونطوري ميگه:تبريك مي گم...تو همه ي كارها رو خراب كردي؟...من قضيه رو طوري درست كرده بودم كه منجيت برگرده اما حالا گفته كه مي خواد باهام حرف بزنه..تنهايي!...حالا من دارم ميرم!

آدي عين گاگولا ميگه:كجا ميري؟

گيت با حرص ميگه:كجا يهني دارم فرار مي كنم!

آدي با جديت انگشتش رو به سمت گيت ميگره و ميگه:گيت...به هيچ وجه اين كا رو نكن خب؟

گيت هم عين آدي انگشتش رو ميگيره و ميگه:من اين كار رو مي كنم...همه چيز طبق برنامه ست!...اومدم باهات خداحافظي كنم!

آدي:تو الان داري ميري؟...همين الان؟

گيت:آره...تو چند روز راحت اينجا باش...بعد از اون برو بمبئي!اوكي؟

آدي يهو پتو رو مي زنه كنار و با عصبانيت ميگه:يه لحظه يه لحظه! تو داري از اينجا فرار مي كني اونوقت من اينجا بمونم؟؟؟

گيت عين خنگها ميگه:خب؟

آدي:فردا منجيت دهنش رو باز مي كنه و به همه ميگه من و تو با هم رابطه داريم بعد اونا من رو همراه گاوهاشون پرت مي كنند بيرون!(آخي...بميرم برات!)

گيت با ذوق ميگه:درسته...پس تو هم با من بيا!

آدي هم با حرص ميگه:اگه دوتايي با هم بريم ديگه شك اونا به يقين تبديل ميشه كه با هم فرار كرديم!

گيت:خب بكنند!...واسه ما چه فرقي مي كنه!

آدي بعد از كمي مكث ميگه:درسته! واسه ما چه فرقي مي كنه؟

گيت با هيجان ميگه:بريم!...آدي هم سرش رو تكون مي ده!

هر دو تا پاورچين پاورچين و ساك به دست از پله ها مي يان پايين!...خيلي بامزه ست...به پايين كه مي رسن آدي روپ رو مي بينه كه بالاي پله ها ايستاده...يهو مي ايسته و آروم به گيت ميگه:گوش كن!...تو به روپ گفتي كه داريم فرار مي كنيم؟

گيت:چرا؟

هر دو به بالا ناگه مي كنند...گيت:اوه لعنتي فرار كن! و دوتايي مي دوند!

روپ با ديدن اونا با صداي بلند ميگه:گيت؟؟؟

و ميره دنبالشون!

روپ:گيت...گيت؟..وقتي تو حياط بهشون مي رسه ميگه:چيكار مي كنيد؟؟؟

گيت ميگه:من دو روز ديگه برمي گردم...فردا بهت زنگ مي زنم...و تورو خدا جون من به كسي چيزي نگو خب؟

يهو روپ با جيغ برمي گرده و ميگه:بابا...عمو!(همه رو خبر كرد...به به!)

آدي با گيجي ميگه:خب حالا برنامه چيه؟

گيت دستش رو مي گيره و ميگه:هيچ راه حلي داري؟(شروع مي كنند به دويدن!)

آدي:راه حل؟

گيت:الان بايد يا بريم ايستگاه قطار يا ايستگاه اوتوبوس!

آدي:اما چطوري به اونجا بريم؟

گيت:از خيابون اصلي يه ماشين مي گيريم!

آدي يهو مي ايسته و با عصبانيت ميگه:باوركردني نيست پسر...

گيت:بريم ديگه!

آدي با همون عصبانيت ميگه:اين برنامه ي توست؟...بريم ببينيم مي تونيم ماشين گير بياريم؟...تو اصلا يه ذره هم فكر كردي؟

گيت هم با عصبانيت ميگه:اوهو...من مي دونستم كه روپ ما رو مي بينه!...حالا واينستا بريم!

آدي گيت رو نگه مي داره و ميگه:صبر كن... و به دور رو برش نگاه مي كنه!

گيت:كجا رو داري نگاه مي كني...فرار كن!!!

آدي:از اون طرف نه اين ور! و به سمت خونه مي دوه!

گيت مي ايسته و ميگه:من برنمي گردم!

آدي با تهديد انگشتش رو به سمن گيت مي گيره و ميگه:گيت همه ي اين اشتباه ها رو تو كردي! حالا هرچي من مي گم همون رو مي كنيم خب؟...

گيت دوباره نگهش مي داره و ميگه:اما چرا داري برمي گردي؟

آدي:فقط خفه شو و بيا!

و دو تايي به سمت پشت خونه مي رن...همون موقع عمو به همراه روپ مي يادو ميگه:از كدوم ور رفتن؟

روپ:اونجا...سمت جاده!

عمو:چرا جلوشون رو نگرفتي؟...فقط وايسادي نگاه كردي؟...برين اون ور رو نگاه كنيد ... زود!

خلاصه همه مي يان بيرون.

وقتي به پشت خونه مي رسن آدي ميگه:هيچ پله اي هست كه به سقف راه داشته باشه!

گيت:اما چرا سقف؟

آدي:بگو هست يا نه!

گيت به روبرو اشاره مي كنه و هر دو شروع مي كنند به دويدن!

عمو:دراون گاراج رو باز كن...زود باش..جيپ رو بيار بيرون!

يه نفر مي ياد ميگه:ديديشون؟...كجا رفتن؟ و رو به روپ مي گه:كجا رفتن؟

روپ:از در رفتن بيرون!

مادر گيت مي ياد و ميگه:چي شده؟

- هيچي هيچي!

پدر بزرگ ميگه:من مي دونستم...من اون مرتيكه رو شناخته بودم....گفته بودم بين اينا چي هست...اما شماها فكر كردين خيلي باهوش تريد!..به حرف من گوش ندادين!

گيت و آدي بدو بدو از پله ها بالا رفته و به سمت سقف مي رن و از گوشه اي به حياط نگاه مي كنند. گيت با صداي بلند ميگه: ما چرا اومديم اينجا؟؟؟

آدي:هيشششششششششش!...بين رو وقتي مارو ديد كه داشتيم به اون طرف فرار مي كرديم...اينا خيلي راحت مي تونستند مارو پيدا كنند...الان مي رن بيرون و بقيه رو صدا مي كنند و همه جا رو مي گردن اما خونه رو نمي گردن!

گيت يه نگاهي به آدي مي كنه وميگه: هممممممممم!(با خودش ميگه نه بابا...ترشي نخوري يه چيزي ميشي!)

آدي:بعد تو يه فرصت مناسب برمي گرديم و تاكسي مي گيريم!

گيت درحالي كه تحسين آميز نگاهش مي كنه به شوخي ميگه:به همراه عكس اون دختره يه نقشه ي فرار هم داشتي؟

و آدي چپ چپ نگاهش مي كنه و گيت مي خنده!

عمو در حالي كه با عصبانيت داره سوار ماشين مي شه داد مي زنه:همه زير سر اون يارو آديتياست...اون كله ي گيت رو هم خراب كرد!

زنش مي ياد و ميگه:گوش كن...آروم باش!

عمو همونطور داد مي زنه:اون با ما بود...اگه بگيرمش زندش نمي ذارم!(اي بدبخت آديتيا!)

برادر گيت:آره مي كشيمش!...(اوه...برو بابا جوجه!)

آدي و گيت كه مي بينند اونا در حال رفتن هستند جاشون رو عوض مي كنند تا اونا رو بهتر ببينند...آدي درحالي كه داره بيرون رو نگاه مي كنه ميگه:اين دوست پرست رو كجا بايد پيدا كنيم؟

گيت:تو منالي!

آدي با تعجب به گيت نگاه مي كنه و ميگه:اون نمي ياد بهاتيندا تا تورو ببره!

گيت:راستش نتونستم باهاش صحبت كنم!(نههههههههههه!!!!)

آدي با عصبانتي ميگه:نه پسر

و صاف مي شينه و به گيت ميگه:خواهش مي كنم نگو كه تو به اون مرتيكه نگفتي كه به خاطرش داري از خونه ات فرار مي كني!

گيت شونه اش روبه علامت ندونستن تكون مي ده!

آدي با جديت كمي به گيت نگاه مي كنه و ميگه:داري چيكار مي كني گيت؟...چرا داري با زندگي خودت بازي مي كني؟

گيت با هيجان ميگه:چون اين بازي مورد علاقه ي منه!...زندگي!...مال تو چيه؟ فوتبال...بدمينتون؟...مي دونم...ماشين سواري؟؟؟

آدي:مي دوني فكر مي كردم كه فقط تو زندگي من يه عالمه مشكل وجود داره!...حالا از اين مشكل چطوري خلاص بشم؟

گيت:خيلي خودخواهي! فقط به خودت فكر مي كني؟...و من؟

آدي كه ديگه داغ كرده بود ميگه:تو چي؟ اين زندگي توست...برنامه توست! تو داري فرار مي كني ازدواج مي كني من اين وسط چيكاره ام؟...يعني فرار دختره تقصير منه...مردم همه مي خوان من رو بكشن و تازه هيچ دختري هم گير من نمي ياد!(آخي...بميرم چه با حرص ميگه!...بيا عزيزم...خودم برات دختر پيدا مي كنم...جوش نزن!)

گيت:من كه گفتم با روپ فرار كن...

هردو چند لحظه به هم نگاه مي كنند و هر دو خندشون مي گيره و آدي ميگه:خيلي خنده داره نه؟

يه مرده با موتور مي ياد و به بقيه ميگه:عمو رفته ايستگاه قطار...به پليس خبر دادين؟!

مادر گيت درحالي كه داره گريه مي كنه ميگه:نه...خبر نداديم!

- بيا اين موبايل!

گيت به آدي كه تو فكره نگاهي مي كنه و دستش رو مي ذاره رو شونه ي اون ميگه:نگران نباش! همه چي درست ميشه!...مي بيني!

آدي:تو داري منو آروم مي كني گيت؟...من يه پرواز مي گيرم و از همه ي اين چيزا دور مي شم...اما تو چي؟...اين كه تو داري زندگيت رو به خاطرش تباه مي كني...مشكل به اين بزرگي...فكرش رو كردي؟...زندگي فقط خنده و بازي و شوخي نيست گيت...بايد تو زندگي جدي باشي!

گيت برخلاف هميشه كه با هيجان حرف مي زد ميگه:تو توي زندگيت خيلي جدي بودي آديتيا!...چه فايده اي برات داشت؟...اين همه مشكل كه برات پيش اومد...اين كه قراره چي پيش بياد رو هيچكس نمي دونه!...به همين خاطر من كاري رو مي كنم كه دلم ميگه!...فردا لازم نيست كسي رو مقصر بدونم...كه فلاني به خاطر تو زندگي من خراب شده!...زندگي من هرچي بشه...من مي دونم كه تقصير خودم بوده!...پس مي تونم خوشحال باشم!

 گيت كه مي بينه آدي تو فكره ميگه:زيادي حرف زدم نه؟

آدي به گيت لبخند مي زنه!

گيت هم با لبخند ميگه:اين وقتي كه الان ما داريم مي گذرونيم خيلي زمان خوبيه! بعدا ازش ياد مي كنيم و مي خنديم! آدي كه تمام مدت محو صحبت هاي گيت شده بود خنده اي مي كنه و سرش روتكون مي ده و بعد دوباره به گيت نگاه مي كنه!

خلاصه همه كه رفتن گيت و آدي از در خارج مي شن...كمي كه جلوتر مي رن گيت يهو صبر مي كنه و به پشت سرش به خونه نگاه مي كنه وميگه:من خيلي زود برمي گردم!...بعد از ازدواج من و آنشومن مي يام و ازشون عذرخواهي مي كنيم!...پدر بزرگ اول دعوامون مي كنه...(گيت رو به آدي ميگه:) بعد قبول مي كنه!

آدي با لبخند ميگه:بريم؟

گيت:راستش رو بگو آديتيا...من دارم كا درستي مي كنم؟

آدي بعد از كمي مكث سرش رو تكون مي ده و ميگه:نه...تو كار درستي نمي كني!...اما تو گفته بودي...كه وقتي يه نفر عاشق ميشه...ديگه هيچ درست و غلطي وجود نداره!...همه چيز منطقيه!

گيت هم لبخند مي زنه!

آدي:و اگه من امروزمادرم رو درك مي كنم...پس نگران نباش...فردا خانوادهي تو هم دركت مي كنند! و هر دو مي خندند...گيت هم با خوشحالي آدي رو بغل مي كنه!...

آدي:بريم.

و دست هم رو مي گيرند و مي دوند!

بعد هم آهنگ قشنگ" يه عشق هاي" شروع مي شه...با صداي شريا گوشال!...من عاشق اين آهنگم...اجراي كارينا توش عالي بود! عکسای این رو هم تو ادامه مطلب گذاشتم!

خب دوستان اينم از قسمت سوم...بقيه باشه واسه ي دفعه ي بعد كه حسابي خسته شدم!...اميدوارم خوشتون اومده باشه!...يادتون باشه حتما نظر بديد و اگه كم و كسري چيزي بود بهم بگيد!...موفق باشيد دوستان!

باي باي



ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 20:4
توسط فرناز و مهسا موضوع: |